تبليغاتX
Mehrdad

Mehrdad

مهرداد در شهر باشکوه ایذه منتظر شماست

از سمیم قلب واسه اهل عشقیا...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 12:45  توسط Mehrdad  | 

من اگر عاشق نیام..عاشقم کن

                                          

                                          در مقام دیدن رویت ناءلم کن

توفان تار و مویت مرا قرق خود کرد

                                        

                                           مست مست.مرا ز مستیت دیوانه ام کرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 13:8  توسط Mehrdad  | 

شبی به خابم بیا ای نازنینم....

شبی را به خوابم بیا نازنین
دلم را پر از بوی خورشید کن
یا چشمۀ غصه های مرا
پر از جوششِ شعر امید کن
بیا تا بگویم که بی تو زمین
چه شب ها که از غصه نالیده است
گُل خنده را سال ها از لبش
غمِ دوریِ روی تو چیده است
بیا که جهان زیر هر گام تو
پر از رویش سبزه ها می شود
دلِ آسمان پُر زِ رنگین کمان
زمین غرقِ ذکر خدا می شود
به سوی تو بالِ درختان خشک
دودست رها و پرازخواهش است
کنار توآغوش سرسبزِ دشت
پر از عطر خوشبوی آرامش است
شبی را فقط یک شب ای مهربان
به خوابم بیا ، در کنارم بمان
بیا چند بیتی زِ شعر ظهور
به آواز بارانیِ خود بخوان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 2:44  توسط Mehrdad  | 

..... سرود آفرینش 1 .....

..... و خدا آفريدگار بود
و دوست داشت بيافريند
زمين را گسترد
و دريا ها را از اشك هايي كه در تنهايي اش ريخته بود ، پر كرد
و كوههاي اندوهش را
- كه در يگانگي دردمندش ، بر دلش توده گشته بود-
بر پشت زمين نهاد
و جاده ها را - كه چشم به راهي هاي بي سو و بي سرانجامش بود - بر سينه ي كوهها و صحرا ها كشيد
و از كبريايي بلند و زلالش ، آسمان را برافراشت
و دريچه ي همواره فروبسته ي سينه اش را گشود
و آههاي آرزومندش را - كه در آن از ازل به بند بسته بود -
در فضاي بيكرانه ي جهان رها ساخت .
با نيايش هاي خلوت آرامش ، سقف هستي را رنگ زد
و آرزو هاي سبزش را در دل دانه ها نهاد
و رنگ نوازش هاي مهربانش را به ابر ها بخشيد
و از اين هرسه تركيبي ساخت و بر سيماي دريا ها پاشيد
و رنگ عشق را به طلا ارزاني داد
و عطر خوش بادهاي معطرش را در دهان غنچه ي ياس ريخت
و بر پرده ي حرير طلوع ، سيماي زيبا و خيال انگيز اميد را نقش كرد
و در ششمين روز ، سفر تكوينش را به پايان برد
و با نخستين لبخند هفتمين سحر ، بامدادِ حركت را آغاز كرد
كوهها قامت برافراشتند و رودهاي مست ، از دل يخچال هاي بزرگِ بي آغاز ، به دعوت گرم آفتاب ، جوشش كردند
و از تبعيدگاه سرد و سنگ كوهستان ها بگريختند و بي تاب دريا
- آغوش منتظر خويشاوند -
بر سينه ي دشت ها تاختند
و دريا ها آغوش گشودند
و در نهمين روز خلقت
نخستين رود به كناره ي اقيانوس تنها رسيد
و اقيانوس - كه از آغاز ازل ، در حفره ي عميقش دامن كشيده بود -
چند گامي ، از ساحل خويش ، به استقبال بيرون آمدن رود
و رود ، آرام و خاموش
خود را
-  به تسليم و نياز -
پهن گسترد
و پيشاني نوازش خواه خويش را پيش آورد
و بر آن بوسه زد
« و اين نخستين بوسه بود »

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 2:43  توسط Mehrdad  | 

شاعرش خودمما

شبی را به خوابم بیا نازنین
دلم را پر از بوی خورشید کن
یا چشمۀ غصه های مرا
پر از جوششِ شعر امید کن
بیا تا بگویم که بی تو زمین
چه شب ها که از غصه نالیده است
گُل خنده را سال ها از لبش
غمِ دوریِ روی تو چیده است
بیا که جهان زیر هر گام تو
پر از رویش سبزه ها می شود
دلِ آسمان پُر زِ رنگین کمان
زمین غرقِ ذکر خدا می شود
به سوی تو بالِ درختان خشک
دودست رها و پرازخواهش است
کنار توآغوش سرسبزِ دشت
پر از عطر خوشبوی آرامش است
شبی را فقط یک شب ای مهربان
به خوابم بیا ، در کنارم بمان
بیا چند بیتی زِ شعر ظهور
به آواز بارانیِ خود بخوان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 2:40  توسط Mehrdad  | 

تو تنهایی داری به چی فکر میکنی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:43  توسط Mehrdad  | 

تقدیم به تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:43  توسط Mehrdad  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:42  توسط Mehrdad  | 

خودش نوشته

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:42  توسط Mehrdad  | 

ما که اینجور نیستیم نه ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:41  توسط Mehrdad  |