از سمیم قلب واسه اهل عشقیا...

مهرداد در شهر باشکوه ایذه منتظر شماست
![]()
در مقام دیدن رویت ناءلم کن
توفان تار و مویت مرا قرق خود کرد
![]()
مست مست.مرا ز مستیت دیوانه ام کرد

..... و خدا آفريدگار بود
و دوست داشت بيافريند
زمين را گسترد
و دريا ها را از اشك هايي كه در تنهايي اش ريخته بود ، پر كرد
و كوههاي اندوهش را
- كه در يگانگي دردمندش ، بر دلش توده گشته بود-
بر پشت زمين نهاد
و جاده ها را - كه چشم به راهي هاي بي سو و بي سرانجامش بود - بر سينه ي كوهها و صحرا ها كشيد
و از كبريايي بلند و زلالش ، آسمان را برافراشت
و دريچه ي همواره فروبسته ي سينه اش را گشود
و آههاي آرزومندش را - كه در آن از ازل به بند بسته بود -
در فضاي بيكرانه ي جهان رها ساخت .
با نيايش هاي خلوت آرامش ، سقف هستي را رنگ زد
و آرزو هاي سبزش را در دل دانه ها نهاد
و رنگ نوازش هاي مهربانش را به ابر ها بخشيد
و از اين هرسه تركيبي ساخت و بر سيماي دريا ها پاشيد
و رنگ عشق را به طلا ارزاني داد
و عطر خوش بادهاي معطرش را در دهان غنچه ي ياس ريخت
و بر پرده ي حرير طلوع ، سيماي زيبا و خيال انگيز اميد را نقش كرد
و در ششمين روز ، سفر تكوينش را به پايان برد
و با نخستين لبخند هفتمين سحر ، بامدادِ حركت را آغاز كرد
كوهها قامت برافراشتند و رودهاي مست ، از دل يخچال هاي بزرگِ بي آغاز ، به دعوت گرم آفتاب ، جوشش كردند
و از تبعيدگاه سرد و سنگ كوهستان ها بگريختند و بي تاب دريا
- آغوش منتظر خويشاوند -
بر سينه ي دشت ها تاختند
و دريا ها آغوش گشودند
و در نهمين روز خلقت
نخستين رود به كناره ي اقيانوس تنها رسيد
و اقيانوس - كه از آغاز ازل ، در حفره ي عميقش دامن كشيده بود -
چند گامي ، از ساحل خويش ، به استقبال بيرون آمدن رود
و رود ، آرام و خاموش
خود را
- به تسليم و نياز -
پهن گسترد
و پيشاني نوازش خواه خويش را پيش آورد
و بر آن بوسه زد
« و اين نخستين بوسه بود »


